X
تبلیغات
مشکات
اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ ...
همیشه از سادگیهای دخترانه ، از زودباوریهای دخترانه ، از رویا پردازیهای دخترانه ،

از ... از همین حماقتهای دخترانه ، متنفر بوده ام ...

تمام ِ این حماقتها را هم در خودم دیده ام ، هم در اطرافیان َ م ...

تبعاتش را هم، هم در خودم چشیده ام ، هم در اطرافیان َ م دیده ام ...

اما

حالا خیلی چیزها با گذشته فرق کرده

دیگر از آن حماقتهای کودکانه ی دخترانه خبری نیست...

به یک بیخیالی ِ مطلق رسیده ام!

به یک خلسه ی عمیـــــــق ...

قبلترها با بعضی حرفها قند در دلم آب میشد... اما حالا.. همان حرفها ، در نظرم مضحک ترین حرفهای روی زمینند...

حتا حالا که دارم میرسم به همان کاری که روزی آاارزویش را داشتم ، شادی ِ آن روزها را ندارم!

نمیدانم!

خودم این مدل بیحسی را انتخاب نکردم ب اختیار خودم!

جبر ِ زمانه مرا ب این روزگار انداخت شاید!

گلایه ای هم ندارم! باید ساخت ...

اما این را خوب میدانم! که مدت هاست ، چیزی در قلب ِ من ِ دختر ِ ساده ی زودباور ِ ساده لوح، مُرده ...

همیـ..ـن و تمـ..ـام!


+مادر ِ شهید صبوری یعنی جوابمو میده؟؟ خدایا کمک کن!

++تازه فهمیدم مرتضی پاشایی سرطان داره ... رو آوردم ب آهنگاش!! غم ِ عجیبی داره توی صداش.. خدایا شفای عاجل عطا کن به همه مریضها خاصه مرتضی پاشایی



+ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 21:56 حلما سادات |

غزل ِ زیر هدیه ی خودم ب خودم ب مناسبت سالروز زمینی شدنم + بعلاوه کتاب ِ " من مادر ِ مصطفی " 

-----------------------------------------------------

فرض کن یک غروب بارانی ست و تو تنها نشسته ای مثلا

بعدش احساس می کنی انگار ، سخت دلتنگ و خسته ای مثلا


در همان لحظه ای که این احساس مثل یک ابر بی دلیل آنجاست
شده یک لحظه احتمال دهی که دلی را شکسته ای مثلا ؟


که دلی را شکسته ای و سپس ابرهای ملامت آمده اند
پلک خود را هم از پشیمانی روی هم سخت بسته ای مثلا


مثلاهای مثل این هر شب ، دلخوشیهای کوچکم شده اند
در تمام ردیف های جهان ، تو کنارم نشسته ای مثلا


و دلی را که این همه تنهاست ، ژاپنی ها قشنگ می فهمند
مثل ویرانی هیروشیماست بعد آن جنگ هسته ای مثلا


فرض کن یک غروب بارانی ست و تو تنها نشسته ای اما
من نباید زیاد شکوه کنم من نباید . . . تو خسته ای مثلا

سیدمهدی نقبایی
------------------------------------------------------
+بیحسی مطلق نسبت به اتفاقی مثل ِ تولد ، خوبه یا بد ؟؟

+ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 21:51 حلما سادات |

وقتی از کلنجار رفتنهای بی انتها با تمرینهای درسی ام به هیچ نتیجه مطلوبی نمیرسم؛

وقتی عجیــــب یاد ِ خاطرات ِ مجازی ام را در دل م حس میکنم ؛

پناه می آورم به گشت زنی در لابلای لانه های مجازی ِ دوستان م؛

توی فهرست ِ لینکهای یکی از هم لینکی هایم، آدرس وبلاگ ِ قبلی ام را پیدا میکنم...

تسبیح ِ دل ای که بازه عمر ِ کوتاه ش از شهریور 91 بود تا بهمن 91 ... شش ماه ِ ناقابل ...

شش ماهی که برایم دنیا دنیا خاطره رقم زد...

شش ماهی که پا ب پای دلنوشته هایم خندیدم و گریه کردم ...

شش ماهی که دوستی های نابی برایم ب ارمغان آورد...

شش ماهی که جنس ِ مطالبم هم ناب ِ ناب بود ... چون قلبم ب اندازه امروز زنگار نگرفته بود ...

لینک هایم را یکی یکی باز کردم ؛

نیم ِ بیشترشان تخته کرده بودند در ِ مجازی آبادشان را!

برخی هایشان را اصلا یادم نمی آمد که بودند و ب چ حسابی لینک شده بودند!

دو تا از لینکهایم با هم ازدواج کردند... همین معصوم بانوی لینکهای اینجا و  همسرش (شاید راضی نباشد اسم همسرش را اینجا بیاورم)

همین الان صفحه یکی از آنها باز است و نوای آژانس شیشه ای که یک دنیا برایم خاطره تلخ و شیرین داشت ، در حال پخش است...

بگذریم

بخاهم از خاطراتم در تسبیح ِ دل و سید ِ جامانده ای که آن زمانها در آن مجازیکده قلم می زد حرف بزنم، باید ساعتها واژه پراکنی کنم ...

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

+بهترین دیالوگ ِ عمرم : دلم آسمون میخاد مرتضی ! آسمون .... (خداحافظ رفیق)

+ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 11:0 حلما سادات |

حسابم با حسینه

کتابم با حسینه

سوال از من ج میپرسی؟

جوابم با حسینه

من از حسین دم میزنم

آتیش ب عالم میزنم

عشق ِ حسین، یار منه

دیوونگی کار منه ........

-----------------------------------------------------

کل نوای وب رو برای همین قسمتش گوش میدم

------------------------------------------------------

دلم میخاد یک عالمه پست سیاسی بگذارم... دلم میخاد یک عالمه نقد منصفانه ( نه فحش و ناسزا) نثار ِ شیرین کاریهای دولت ِ فخیمه بکنم ...

کلی حرف دارم...

اما تنها چیزی که این روزها حرف ِ دلمو میزنه لشکری از نقطه چین هاست ...

بقول شاعر : خودکار، حرفهای دلش را به من نزد...تنها نوشت لشکری از نقطه چین به تو ........

شاعر یه چیز دیگه هم میگه :

جز من در این جهنم ِ در حال ِ انقراض ... کسی عادت نکرده ست اینچنین ب تو ! ...

-------------------------------------------

+ نوشتم ولی پاک کردم ......

+ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 15:55 حلما سادات |

امروز...

در راه برگشت از مزار شهدای گمنام ِ دانشگاه...

بغض ِ سنگینم را لا ب لای قدمهای محکم و در عین ِ حال متزلزل م مخفی کردم...

و همان حرفهای همان چند ماه ِ پیش را با خدا زمزمه کردم...

آخ که چقـــ .. ـــدر دلم میخاهد آن روزها را...

همان روزهایی که ...

بماند ...

+نوای وب: یا حسین غریب ِ مادر ... به یاد ِ سید ذاکر ِ بزرگوار ِ مظلوم ...

-------------------------------------------------------------------------

من نه تلخ می نویسم

نه موج منفی حواله ی خودم و خاننده های اینجا میکنم

من هر چه می نویسم گوشه ای از واقعیاتیست

که این روزهای (...)

درون ِ یک دختر، در حال ِ وقوع است !

همین و تمام !

+ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 20:51 حلما سادات |

"قلب ها نيز مانند آهن، زنگار ميبندند... 
و استغفار 
جلاى آن است " 
حضرت رسول صلوات اللّه عليه
خداوندا مرا ببخش...
بخاطر همه آن دقايق و ساعاتى كه بدون يادت سپرى كردم... 
لحظات ِ بدون ِ تو ، پشيزى ارزش ندارد... 

+خسته ام از اين همه هياهو... همين و تمام... 
+ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 0:21 حلما سادات |

زندگى، 

بى شهدا ، ننگ بُوَد ...

همين و تمام ...! 

------------------------------

تگ گذارى به سبك اينستاگرام :

#هيئت_شهداى_گمنام

#حسينيه_قهروديها 

#حاج_ميثم_مطيعى 

#حاج_آقاپناهيان

+ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 0:7 حلما سادات |

خدایا !

تو که شاهدی ...

تمام ِ تلاش َ م را برای پاک بودن و پاک ماندن می کنم !

اما شیطان ِ لعنتی

گاهی وقتها

به خابهایم هم نفوذ می کند!

نمونه اش همین رویای ِ دیشب! که فقط خودم و خودت شاهدش بودیم!

اما

خودت شاهد ِ افکارم بودی و هستی!

خدایا دلم نمی خاهد حتا در خابهایم هم ناپاک باشم! یا نشانه ای از ناپاکی ببینم ...

خدایا یادت هست؟!

چ سوال مزخرفی! خدا همیشه یادش هست!

من یادم رفته آن روزهایی را که تمام ِ رویاهایم، لبخندهای نمکین ِ فرمانده ی دل َ م ، حاج حسین بود ...

چه کار کردم خداااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مانند ِ یکــ سیگار ِ بهمنــ تویــ دستتــ...

میسوختمــ شاید کمیــ آرام باشیــ.....

برای سید مرتضی آوینی نوشت : "تو راست می گفتی عاقبت همان پوتین های خاکی بهتر از بال فرشته ها شدند. کاش برای خودت هم می نوشتی آقا مرتضی... کاش می نوشتی از دل بی قراری که در فکه و مجنون و فاو و شلمچه جا گذاشتی و برگشتی. تو برگشتی همینجا در همین شهر و روایت کردی فتح عاشقان را، مرتضی آوینی اگر روایت نکند چه کسی روایت کند؟ تو با شهیدانی که همراهشان بودی پر کشیدی و آسمان ها را دیدی و برگشتی ...."

+ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 11:31 حلما سادات |

خاك بر سر ِ دولتى كه بعضى از وزيراش ميرن به پابوسى ِ محمد خاتمى... 

خائن ِ درجه يك ِ نظام ...

+هر روز به تعداد ِ سياسيونيكه سر پل صراط ازشون نميگذرم، اضافه ميشه!  الحمدللّه! 

++ حالِ همه ى ما خوب است ، اما تو باور نكن ! 

+++نگران ِ حال ِ اين روزها ى دو تا از نزديكترين دوستامم ... خدايا مواظبشون باش...

+ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 23:1 حلما سادات |

گاهی دلم می خاهد

به همه اطرافیانم

دوستانم

هم کلاسی هایم

استادهایم

خانواده ام

آشنایانم

همه...همه ... همه

با صدای بلــــــــــند بگویم

این " من " ای که مقابلتان ایستاده

با آنی که شما با چشمانتان میبینید

زمین تا آسمان فاصله دارد

این دختری که تمام ِ تلاشش را می کند که خودش را

آرام

بیخیال

شاااااااد

نشان دهد

خیلی وقت است

که خیلی چیزها

درونش مُرده

خیلی حس ها برایش بی معنا شده

خیلی وقت است

که دلش فقــــط با قدم زدن لا ب لای قبرهای گلزار ، آرام می شود

خیلی وقت است

که حتا حرف زدن با آدم ها هم آرامش نمی کند

خیلی وقت است

که دردهای زیادی را با خودش حمل می کند

اصلا عجین شده با آنها

انگار یک روز که یادشان نمی آورد، چیزی کم دارد!

خیلی وقت است

حرفهایش را می خورد

....

کاااااش می توانستم همه این ها را فریاد کنم توی صورت ِ همه


+رمان ِ " هیشکی مثل تو نبود " ... چقدر دوستش داشتم ...

++هیچ کس نمی داند ، خنده هایم چقدر درد می کند! درد آور تر از آن قضاوتهای بیخود و بیجهت بقیه است!

+ دوشنبه هجدهم فروردین 1393 10:43 حلما سادات |